its not fair

امروز دقیقا 26 سال است که هنوز نمی دانم از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود...

شطرنج زندگی

ای دشمن روزه و نمازم

وی عمر و سعادت درازم

هر پرده که ساختم دریدی

بگذشت از آنکه پرده سازم

ای من چو زمین و تو بهاری

پیدا شده از تو جمله رازم

چون صید شدم چگونه پرّم

چون مات توام دگر چه بازم!

از صدای سخن خواب ندیدم خوشتر

طبق قوانین فیزیک در طبیعت، هرچه دمای یک مایع رو بیشتر کنیم، ویسکوزیته ش کمتر میشه. در واقه شاهد مثال میفرماد که اگر شوما چسب را گرمش کنید، روان می شود و رها می کند چسبیده شده را.

حضرت بنده از این تریبون استفاده نموده و می فرمایم که آقا جان، این قانون در تخت خواب اعتباری که ندارد هیییچ، برعکس هم عمل می کند. ینی فی الواقع در تخت خواب هرچه دما بیشتر، چسبندگی بیشتر و کَندَندِگی کمتر.

موبایل که به حکم بیدار باش زنگ می خورد، در فاصله ی بیدار شدن و جزم کردن عزم راسخ برای پاشیدن تا کَندن از رخت خواب:

به چالش کشیدن کلیه ی برنامه های پیش بینی شده برای روز و آرمان ها و عقاید و حتی فلسفه ی خلقت و زندگی به یک طرف، مبارزه با این نیروی چسبندگی به یک طرف ...!


پ.ن: این نتیجه از وقتی استفتاه شده که یک پتو به تخت خوابمان اضافه شده است.

فیلترِ عاصیون

ای کسانی که چند صباحی به مکتب کامپیوتر اَند نتوورک سایِنس تعلیم و تعلّم نموده اید و جیره و مواجب خود را از راه فیلتراسیون در میآورید، سگ دوبررمن و شپرمن همزمان، با مقداری سس فلفل و نمک اضافی، تو روحتان.

هدف آغایان بر این نهاده شده بود که در سایت های اجتماعی، اطلاعات ملتِ همیشه در صحنه به دست اجنبی ها و سودجویان مُلحد نیافتد. امّا طبق معمول فرهنگ ایرانی، این ملت شهید پرور رعایت نکردند و نتیجه آن شد که فیلتر کنیییید...

فیلتر روی فیلتر، از فیس پوک گرفته تا اخیراً "وای برو بی جت"

سابق که فیلتر نبودندی، مردم عکس های منتخبشان را به اختیار، در انظار عموم آپ می نمودندی.

اما اکنون، ملت برای استفاده، مجبور به کشیدن سیفون هستند [1] و خاصیت سیفون هم اینست که بدون اختیار تو، دار و ندارت را در اختیار پروکسی سِروِر قرار می دهد...


[1] آنتی فیلتر سایفون


پ.ن: یک ساعت اندیشیدن  از هزار سال عبادت بهتر است. مصباح الشریعه،ص114

اندر احوالات حضرتمان

                   عمری دگر بباید، بعد از وفات ما را / کاین عمر طی نمودیم، اَندر امیدواری

اضمحلال مشمئز الوصف

یک سری افراد هم هستند که چندان اهمیتی به  اَندرونیه بینی خود نمی دهند. باری، اگر به طیاره یا دُرشکه ای در جوار آنها جلوس کنی، چنان صدایی از دم و بازدمشان می آید که گویی هوا، در حال عبور از گلوگاه یک نازل همگرا-واگرا، سوپرسونیک شده است و در صورت تنگی نفس، از ماخ 5 هم رد می شود...!

پ.ن: در بعضی مواقع اعتقاد به روح داشتن از واجبات عینی ست آقا جان.

ایتز آد

صدای رعد و برق آرامش عجیبی به من می دهد، هرچه غُرررش رعد و برق بیشتر، آرامش من عمیق تر.

هر چی پول بدی، آش میخوری

اکثر قریب به اتفاق آدم ها همانقدر برای تو اهمیت قائلند که تو برای آنها استفاده داری.

آی پُرواید دیس بای توو اِگزمپِل [1]:

1. شما با دوست خود در جمعی مشغول صله رحم هستید و شخصی میبینید که وارد جمع می شود و ظاهری بسیار ساده در حد یک پیشخدمت دارد. در ابتدا پیش خود میگویید که :"این دیگه کیه؟؟" و توجه چندانی به او ندارید کلن؛ حتی اگر به این امر واقف باشید که از ظاهر اشخاص، قضاوت نمودن خطاست. اما وقتی دوستتان به شما می گوید: "اونو میشناسی؟؟! اون مدیر مسوول مقالات و مستندات در زمینه ی تحقیقاته...". اینجاست که موجود موسوم به کرم درونی شما، بیدار شده و سعی در نزدیکی به این شخص را دارد، حتی بدون هیچ هدفی؛ فقط صرف اینکه ایشون انسان خفنیست... (حالا حالتی را در نظر بگیرید که آن شخص بتواند کاری برایتان انجام دهد ...، واقعن چه می کنید؟) (البته اگر مطمئن باشی که همین شخص در هیچ شرایطی برای شما مفید نخواهد بود، به عبارتی او را دایورت می نمایید اسیدی.)

2. استاد دانشگاه برایش مهم نیست که دانشجویش از او راضی است یا خیر. همیشه دانشجو باید مراقب رفتار و عملکرد خود باشد. (البته این امر مربوط به جایی است که استاد به معنای الگو برای دانشجو نیست...)

اَند دتس وای آی فیل دیس وِی [1].


[1] Josephe Miranda

مشقّت کذایی

امروز داشتم با خودم فکر میکردم که در واقه از دید ظاهری، نون آور اصلی خانواده من بودم آقا جان، من!. چه سنگک چه لواش چه بربری...

با اون سن کم و دستان ظریف و اندام نحیف و .... چه توانی داشتم اَبِلفَرضی!

ینی چرتکه که میندازم، نصف 100% از دوره ی خردسالی و نوجوانی حضرت بنده در انتظار صفوف تهیه ی نان گذشته.

شاعر میفرماد:

بر در نانوایی ننشین و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذرا ما را بس!

دلیشس

امروز رفتم تو حیاط خونه نفسی تازه کنم. هوا بارونی بود و خُنُک. نه اونقدر شدید که اگه زیرش قدم بزنی خیس آب بشی. خعلی هم خوب بود شرایط برای قدم زدن با یار و می ناب و این حرفا.

همچین که روی بالکن واستاده بودم و نفس می کشیدم و به یاد بچگیا با بخار خروجی از دهنم، دود سیگارو سیمولِیت می کردم، چشمم به تنها خرمالوی کوچیکی افتاد که رنگ نارنجیش روی شاخه های خشک درخت خودنمایی می کرد. منم معطل نکردم و رفتم تو حیاط از شاخه چیدمش و خوردم لامصبو. ععععععجب حالی داد.